![]() |
![]() |
|
|
فردا می آید
عجل مهلت آمدن داده فردا می آید فردایی دیر اما با لاخره می آید شمارش معکوس آغاز شده آیا فردا می آید؟ آمدنش دیر است اما میدانم رفتنش زود تنهایی بس است فردا می آید عمرم را گرفتی ای زمان گذر کن تا فردا انتظار بس است فردا می آید گویی زمان استاده مدارا کن امشب با ما بیتابی نکن ای دل.فردا می آید آسمان فردا در راه است دلگیری چرا؟ میدانم انتظار سخت است من و آسمان به شوق فردا مینشینیم فردا نزدیک است لحظه ی دیدار نزدیک است .....
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و هشتم تیر 1388ساعت 0:14 توسط سامان رمضانی |
|
|
سلام و آغازی دوباره
سلام ای دوست. غیبتم را ببخش و سلامم را افق بسبار آمدم با کوله باری از سخن از فردا از اندوه دیروز شاید بهانه ای باشد برای بودن برای طلوعی دوباره یاشاید مرگی تدریجی مثل غروب آسمان نمیدانم! هرچه هست می خواهم بگویم دیگر توان سکوت ندارم...... |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیستم تیر 1388ساعت 22:30 توسط سامان رمضانی |
|
روزت مبارک ای قشنگترین شعر خدا روزت مبارک ای سلطان غمها
روزت مبارک مادرم ای بودو نبودم ای تارو پودم |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و چهارم خرداد 1388ساعت 21:40 توسط سامان رمضانی |
|
|
چیزی نمیتونم بگم.قرار از من بگذری
چیری نگو میفهممت.باید ازاین خونه بری چندسال از امشب بگذره تا من فراموشت کنم تا با یک دریا تو خودم خاموشه خاموشت کنم تنهاییامو بعدزاین با قلبه کی فسمت کنم واسه فراموش کردنت باید به چی عادت کنم تو باید ازمن رد بشی.من بایداز تو بگذرم کاری نمیتونم کنم.باید بیفتی ازسرم بعداز تو باید باخودم تنهای تنها سرکنم یک عمر باید بگذره تا امشب باور کنم چندسال ازامشب بگذره.بامن یکی همخونه شه احساس امروزم به تو تنها یک شب وارونه شه تنهاییام بعداز این با قلبه کی قسمت کنم واسه فراموش کردنت باید به چی عادت کنم؟
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هفدهم خرداد 1388ساعت 20:1 توسط سامان رمضانی |
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه سیزدهم خرداد 1388ساعت 18:45 توسط سامان رمضانی |
|
|
بعده سالها آمده
به قصده پیشرفت آمده از دیاره خاتمی به عشق مردم آمده زاده ی زهراست از سوی خدا آمده مژده دهید میرحسین موسوی آمده |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه دوازدهم خرداد 1388ساعت 16:17 توسط سامان رمضانی |
|
بعداز یک عمری عاشقی نصیب ما چی شدبه جز یک پیرهن مشکی یک جاده و بی همسفری اون همه بیداری شب چی داشت واسه ما غیراز این تنهای سرد وسیاه با یک غمه دربدری شبا که دلتنگی تو قلبم داغون میکنه چشمای خیسم بدجوری هوای بارون میکنه تو خودمی بدونه تو حس میکنم که پیر شدن به جون تو بدون تو از خودم حتی سیر شدم ببین چه تاریک شبام.شبام تا ستارهاش ببین چه غمگین صدام.خوشیامو دوباره باش هرچی که ازمن باقیه پیشکشه مهرت میکنم عشقم مثله حلقه ای میام دستت میکنم |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه یازدهم خرداد 1388ساعت 20:41 توسط سامان رمضانی |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه هفتم خرداد 1388ساعت 12:13 توسط سامان رمضانی |
|
|
اگه نباشم.اگه هیچ نداشته باشم.تو خیاله تو مرده باشم
باز میگم عاشقت هستم!
تو رفتی وهنوز این خونه بوی عطره تورو داره خاطراته عشق یاده من میاره تو نبودم کی دستای تورو میگیره؟ روزی هزار بار بخاطرت میمره؟ من که رفتم ازاون دیار به خاطره تو شدم جدا از همه به خاطره تو دیگه بسه نزن زخم براین دل بخدا آخر میمیره این دل من که شدم آواره ی این شهر غریب بذار بمیرم.نده دوباره فریب شبهای آخر یادته؟ سردی دستام یادته؟ خوابه بدی دیده بودم می خواستی بری.باور نمیکردم اما تورفتی! کاش خوابو به آب گفته بودم
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه چهارم خرداد 1388ساعت 17:38 توسط سامان رمضانی |
|
|
اگه مردین؟مرد بمونین. اگه نیستین.نامردی نکنین اگه تنهایین؟تنها بمونین.اگه نیستین.تنهاش نذارین اگه عاشقین؟عاشق بمونین.اگه نیستین.حرمته عشق نشکنین اگه نجیبین؟نجابت کنین.اگه نیستین.هرزگی نکنین آی مردم سری بالا کنین.دوروبرتون نگاه کنین شما را به جان علی قسم.خیانت نکنین به خدا مرگ همینجاست.عاشقارو له نکنین |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه سوم خرداد 1388ساعت 21:7 توسط سامان رمضانی |
|
|
دیروز و امروز ! به خاطره دیروز چه تنها شدم امروز به خاطره عشقم از همه طرد شدم امروز توی آرامشه دیروز نبودم به فکره امروز تمام شده دیروز امانمیشه جدا خاطراتش امروز توی جمع بودم دیروز وچه غریب شدم امروز کجاید دیروزی ها من دلگیرم از امروزی ها توی نبود شما ها دارم میمیرم امروز یعنی میشه بازم بیاد دیروز آخه دلم خیلی گرفته از امروز از خدا می خوام زودتر بیاد دیروز تا نشم پرپر توی گیروداره امروز |
|
+ نوشته شده در
جمعه یکم خرداد 1388ساعت 13:15 توسط سامان رمضانی |
|
|
دختره طلاق! دختری تنها دلواپسه فردا توی دفتره شعرت یک طرف مامان ویک طرف بابا زنده ای اما بی نفس آزادی اما در قفس چراغ راهت.لامپه اتاقته تمامه فکرت.دلیله بودنته خسته شدی ازدل سنگه زمونه چه آسون جدا شدی ازاین خانواده چه سخته هرشب گریه کردن ۱۴سال انتظاره یکی شدن چه سنگینه موندنه بدونه خواستن چه غمگینه خونه بدونه باهم بودن به خدا سخته کشتنه خاطرها داشتنه خانواده توی آرزوها کشیدن انتظاره مامان توی خونه ی بابا یا بودنه بابا توی عکس کناره مامان به خداسخته خاطراته بچگی بایک واکمن توی آغوشه عروسک به جای آغوشه توبودن(مامان) خسته ام ازاین زمونه آرزویم آشتیه هردوتونه |
|
+ نوشته شده در
جمعه یکم خرداد 1388ساعت 0:8 توسط سامان رمضانی |
|
|
ظالم
گفتم بیا دلم برات تنگ شده گفتی مگه زخم از دلت پاک شده؟ گفتم این دل بی تو زندونه گفتی که اون دل همیشه داغونه! گفتم چقدر سنگ شده ای گفتی مگر نرمی ازمن دیده ای؟ گفتم بیا غریبم در این غربت گفتی بکش که حقته ظلمت! گفتم بسه.زجرم نده گفتی رسمه.دل مگر چنده؟ گفتم نرو گفتی برو! گفتم شکستی دلمو گفتی ندیدم عشقتو؟ گفتم که این حقم نبود گفتی مرگ بست نبود! |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه سی و یکم اردیبهشت 1388ساعت 16:20 توسط سامان رمضانی |
|
|
ای خود من!
تو مصداق پریدن.پریدی ازدل من شدم غافل ازت.چه کردی با دل من رفتی جدا شد این من از من تو شبهای نبودت.مرگ هم فراموش کرده از من تو خیال بودنت اما نبودی در کناره من چه سنگین میزنه این نفسای آخره من چی می شدتوام میموندی در کناره من می خوندی ازعشقه من رفتی اما هستی هنوزم تو خیاله من! |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه سی ام اردیبهشت 1388ساعت 17:26 توسط سامان رمضانی |
|
|
خدایا
به کسانی که با رفتنشون خراب کردن سقف آرزوها رو عزت بده به رفیقایی که زدن تیر خلاص حرمت بده خدایا بهش شرف بده! به کسانی که دوسشون داریم شادی بده به عاشقا آرامش.و به تنهایی عادت بده به گریه مهلت کم.وبه خنده فرصت بده وبه منه تنها صبر. و زجرم نده!!!
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1388ساعت 12:45 توسط سامان رمضانی |
|
|
باران
باران می بارد تا دل آسمان باز شود.نمی داند باعث دلگیری من می شود! |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1388ساعت 23:29 توسط سامان رمضانی |
|
|
سوت پایان زده شد.ما باخته بودیم. زندگی را!!!
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1388ساعت 23:8 توسط سامان رمضانی |
|
|
آدم به زمين آمد.اين حادثه رويا نيست
اين فرصته بي تكرار عشق است معما نيست |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1388ساعت 14:17 توسط سامان رمضانی |
|
|
خاطره هام
هر كاري كردم كه تورو گم كنم از خاطره هام به در بسته خوردم باز ازتو گم شد لحظه هام خاطره هاي بودنت چه جور فراموشش كنم دلي كه تو آتيش زدي چه جوري خاموشش كنم جاي نگات پر نكرد هيچ كسي با هرچي كه بود انگاري تو خونه مني تو پوست گوشت تارپود دروغ نميگم بعد تو خيليا رفتن امدن اما توي نگاه من هيچ كدومش تو نشدن فكر نكني ازت ميخام بيياي بامن بموني اينار گفتم كه فقط صداقتم رو بدوني |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1388ساعت 23:30 توسط سامان رمضانی |
|
|
لحظه ي رفتن
گريه ي بي اشك درچشم فريادي بي صدا در گوش سوكوتي با صدا در ذهن بغضي زندوني در گلو آهي شنيدني در دل ابري بي بارون در آسمان رازي رسوا در عشق وباز هم مدفون شدن خاطرات وباز هم زودگذره زمان وباز هم حلقه زدن بغض در گلو و تنهايي و تنها شدن وبازهم انتظار كس ديگر و اميدي به فردا و فرداهاي ديگر |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1388ساعت 20:41 توسط سامان رمضانی |
|
|
مشکی فقط یک رنگ نیست برای ما یک رمزه
رمزی که با اون فقط زندگیمون قشنگه
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1388ساعت 0:12 توسط سامان رمضانی |
|
|
عشق؟
بهم گفتن: آدم شو .هروقت شنیدی عشق بگو بی معنیه اما من آدم بشو نیستم! عشق زندگییه جونه هرچی مرد عاشق بمونید |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1388ساعت 13:51 توسط سامان رمضانی |
|
|
سیگار
سیگار مثل زندگی می مونه.از هر دوتاش می کشیم! |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیستم اردیبهشت 1388ساعت 22:23 توسط سامان رمضانی |
|
|
فلکه!!
زندگی ام هم چون فلکه ی شهر می ماند. دور آن می گردم تا راهم را پیدا کنم اما دریغ که در این شهر غریبم! |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیستم اردیبهشت 1388ساعت 14:28 توسط سامان رمضانی |
|
|
غم
گویند خدا همیشه با ماست.ای غم نکنه خدا تو باشی؟؟؟؟ |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیستم اردیبهشت 1388ساعت 11:22 توسط سامان رمضانی |
|
|
لبخند
می گویند لبخند ربطی به مرگ ندارد.اما بخند تا برایت بمیرم |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیستم اردیبهشت 1388ساعت 3:21 توسط سامان رمضانی |
|
|
زندگی
به نظر من زندگی بهتر از مرگ است.حداقل به خاطر لبخنده مادر.یا دل یک دوست که به خاطره ما میتبد |
|
+ نوشته شده در
شنبه نوزدهم اردیبهشت 1388ساعت 0:32 توسط سامان رمضانی |
|
|
خدایا؟
یاریم کن تا اگر روزی.جایی.چیزی را شکستم..... دل نبشد. |
|
+ نوشته شده در
شنبه نوزدهم اردیبهشت 1388ساعت 0:22 توسط سامان رمضانی |
|
|
در غریبی ناله ها کردم کسی یادم نکرد
در قفس جان دادم صیاد آزادم نکرد ضربه ی مردم چنان از زندگی سیرم نمود در جوانی آرزوی مرگ کردم.مرگ هم یادم نکرد |
|
+ نوشته شده در
جمعه هجدهم اردیبهشت 1388ساعت 23:52 توسط سامان رمضانی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
سلام دوستان
از اینکه به وبلاگ من اومدید ممنونم این وبلاگ ثمره ی دلتنگی و تنهایی منه خوب و بدش را به بزرگیه خودتون ببخشید. تنها بودم .تنها هستم باز به یادتو نشستم گریه کردم شکستم اما باز میگم عاشق هستم عاشق بمونید! یا علی (سامان رمضانی) |
| نوشته های پیشین |
|
تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 |
| پیوندها |
|
دردهای حاکستری كلبه تنهايي من غوغا نمی خواهم! آزاده صدف تنهایی یک مکمل رضا محمدرضا صدرعضدی |
|
RSS
|